“آیا می توانم لطفا از تلفن شما استفاده کنم؟”

در حالی که یک پیمانه پنیر بز و بستنی گیلاس مشترکمان در حال تبدیل شدن به یک گودال بود، من و شانون سعی کردیم رویارویی عجیب خود را تحلیل کنیم: چرا آن زن سوار اتوبوس شده بود نه تاکسی؟ چرا او تلفن همراه نداشت؟ چرا بهش اجازه دادم استفاده کنه من تلفن؟ ما خندیدیم و آن را به عنوان یکی از آن تجربیات نیویورک نوشتیم، اما ذهن من در یک فکر گیر کرده بود: من اکنون آخرین نقطه تماس بودم.

به شماره‌ای که برای او گرفته بودم نگاه کردم، که از بون، NC بود، تصور کردم آزمایشگاهی از مواد مخدر در جنگل پنهان شده بود که توسط بازیگران سریال «Deliverance» اداره می‌شد.

بعد از 10 دقیقه قرار گذاشتیم که زن سالم به مقصد رسیده است. سپس، درست زمانی که من و شانون بلند شدیم، لرزش مداوم تلفنم روی میز فلزی پارک لرزید. بالای عدد عبارتی ظاهر شد که از آن می ترسیدم: Boone, NC

طوری به گوشی من خیره شدیم که انگار بمبی است که اگر هر یک از ما حرکتی ناگهانی انجام دهیم ممکن است منفجر شود. بدترین سناریوها در ذهنم نقش بست: چه می شد اگر زن با 100000 دلار از زمین خارج می شد؟ اگر کسی کیسه ها را دزدیده باشد چه؟ چه می شد اگر او پول را پنهان می کرد و این را می گفت من آن را دزدیده بود؟ تصور کردم که او با چند سرسپرده در لبه پارک ظاهر می شود، به من اشاره می کند و فریاد می زند: «اون اوست! این مردی است که کیف های من را دزدیده است!»

با این حال، بخش خوش بین من برعکس را تصور می کرد. شاید او برای تشکر از من تماس می گرفت – می گفت: “هی، مرد، ببخشید که قبلاً با شما کمی کوتاه بودم. واقعا هفته پر استرسی بود. فقط می خواستم به شما اطلاع دهم که پول دارو به سلامت رسیده است و هر دو از کمک شما قدردانی می کنیم.

شانون را به سمت مترو رفتم و سعی کردم تنش شکمم را پنهان کنم. سپس تلفنم را خاموش کردم تا خدمات مکان یابی را غیرفعال کنم. وقتی سرم را آویزان کردم تا در مسیر معمولی نسیم دو بلوکی به آپارتمانم نگاه کنم، احساس آسیب پذیری کردم. در خانه هر دو قفل را دوبار چک کردم و پرده ها را بستم. آن شب خیلی کم خوابیدم و با هر ماشینی که می گذشت و هر آژیر دوردستی بیدار می شدم.

بون، NC، دیگر هرگز تماس نگرفت. تا آنجا که می خواهم بگویم در نتیجه آن حادثه، هرگز اجازه نمی دهم یک غریبه از تلفن من استفاده کند، اینطور نیست. در نیویورک، مبارزه دائمی بین ریسک و پاداش وجود دارد، و به راحتی می توان با شک و تردید هر کسی را که چیزی می خواهد نادیده گرفت یا بدبینانه رد کرد. من به آن عادت کرده ام – بیشتر ما عادت داریم. اما شاید بهتر باشد به مردم ایمان داشته باشید، حتی اگر به معنای یک شب کم خوابی، اعصاب متزلزل و بستنی آب شده باشد.

نبیل آیرز نویسنده کتاب خاطرات “زندگی من در آفتاب” و رئیس شرکت موسیقی Begars Group US است.


تمامی اخبار به صورت تصادفی و رندومایز شده پس از بازنویسی رباتیک در این سایت منتشر شده و هیچ مسئولتی در قبال صحت آنها نداریم